f»(X)>0

Advertisements

یا اینکه در مورد فلورا

سفت بشینین که بستم برای یه متن طولانی، و اینو ازینجا میگم، که وقتی خودم میدونم طولانی میخوام بنویسم، سوندکلاود رو پلی میکنم، یعنی کار سنگینه، جان؟ کسشعر نگم؟ چشم.

راستش، من با فلورا دوست بودم، فلورا تقریبا تمام اون چیزی بود که من رو از کامینیتی ایرانی گریزون میکرد، بهتر بگم، همه آن چیزی بود که کامینیتی ایرانی نبودن، و این یعنی اینکه اساسا چیز خاصی براش مهم نبود، آدم ریسک پذیری بود، من و فلورا اوایل فقط دوست بودیم، فلورا برای من ارزش دوستانه داشت، یعنی برای من کاربردش خیلی بیشتر ازین بود که بخوام روش هیت کنم، من از فلورا چیزهای زیادی در مورد دخترا یاد گرفتم، تقریبا یکی از مشاوران طراز اول من بود، در مورد دخترهایی که باهاشون دیت میکردم، فلورا برای من جالب بود، و منم برای فلورا جالب بودم، من تنها آدمی بودم که بهش نظر نداشتم، نه اینکه نداشته باشم، داشتم، ولی از پیچیده شدن روابطمون استقبال نمیکردم، برام ارزش هنگ اوت کردن داشت، من و فلورا اوقات زیادی رو با هم میگذروندیم، کنار هم درانک شدیم، کنار هم های شدیم، کنار هم فیلم دیدیم، و اراده قوی ای بود که باعث میشد چیزی بینمون پیش نیاد، فلورا به نوعی وینگ وومن هم بود، نه اینکه کار خاصی بکنه، ولی اگه باهاش میرفتم پارتی، همین که کنارش بودم، شانسم رو در برابر سایر دخترا افزایش میداد، نه پارتی های ایرانی، وظیفه پارتی های ایرانی رو در اون برهه صبا بر عهده داشت (میگم صبا از کجا وارد ماجرا میشه و چه ربطی به فلورا داره)، به نوعی کوآلیتی چک بود، بارها امتحان کرده بودم، همین که کنارم بود، نگاههای بیشتری از سایر دخترا در مهمانی یا کلاب میگرفتم، و بعله، درست حدس زدید، فلورا دختر خوشگلی بود، نه برای من، ولی برای دیگران به غایت خوشگل بود، ایرانی نبود، و میتونین حدس بزنین کجایی بود، (پرانتز طولانی در مورد علاقه ناگهانی من به فرهنگ و زبان و رقص اسپانیایی)، فلورا دختری بود که اگه وارد یه مهمونی میشد همه پسرها دور و برش بودن، از لحاظ مادی هم برای من به صرفه بود، چون تقریبا وقتی با هم میرفتیم جایی، من پول درینک نمیدادم، معمولا دو تا پسر پیدا میشدن که براش درینک بخرن، و بله، یکیش سهم من بود، فلورا برای من موجود هیجان انگیزی بود، و من هم براش جالب بودم، بهش درس میدادم اوایل، یعنی در واقع دانشجوی دانشکده خودمون بود، دوستیمون هم از همونجا شروع شده بود، من براش جالب بودم، چرا؟ چون شاید تنها پسر دور و برش بودم، که از اولین باری که دیدمش شروع نکردم روش هیت کنم، یعنی من مدت ها بعد به این فکر میکردم که چه چیزی از وجود من برای فلورا جذاب بود، و تنها چیزی که بهش رسیدم این بود که من متفاوت از بقیه باهاش برخورد میکردم، چون فایده های دیگه ای جز سکس داشت برام، و بیشتر توضیح میدم، با من باشین، خیلی قصه ها هست این وسط. یعنی اینجوری نبود که من بهش نظر نداشته باشم، داشتم اتفاقا، ولی خیلی زودتر ازونکه فکرشو کنم، یعنی شاید تو همون اولین برخورد، مسیر دیگه ای پیش گرفته شد، و بلی، فلورا دوست پسر داشت، نه، چیزی فراتر از دوست پسر، میشد گفت تقریبا نامزد داشت، نمیدونم، برای من دوست پسر فاب بود، و من تو اون بازه زمانی، ترجیح میدادم با فلورا دوست بمونم، و در فرندزونش باقی بمونم، تا اینکه بخوام دوستیشو از دست بدم، بابت همینم بود که خیلی سریع، روش خاموش شدم، یعنی حتی ته ذهنمم این نبود که بخوام کاری کنم، و این باعث میشد آدم باشم، من و فلورا شبهای زیادی کنار هم بودیم، و اگه میپرسین چه جوری؟ باید بگم که دوست پسرش تمام مدت ونکوور نبود، میرفت و میومد، و اگه میپرسین چرا فلورا باید شبهاش رو با من بگذرونه؟ توضیح میدم، آره، من و فلورا شبهای زیادی پیش هم بودیم، از شب تا هفت صبح، ازش هم نوشته بودم قبلا، یعنی اگه حال و حوصله آرشیو خوندن دارین، یه سری پست هایی پاییز پارسال نوشتم، که طرف اسم نداشت، فلورا بود که اون موقع هنوز اسمی براش انتخاب نکرده بودم، چون برام «آیتم» محسوب نمیشد، آره، ما کنار هم درانک میشدیم (در حد زیاد)، های میشدیم، ولی هیچ وقت هیچ اتفاقی نمیافتاد، تا اینکه بالاخره افتاد، نوشتم ازش (پست یا اینکه طلوع مه گرفته یه صبح زمستانی)، یعنی شد، ارادی هم شد، جوری نبود که بخوایم بندازیمش تقصیر کسی، بینمون کمیستری زیادی بود، مدت زیادی با هم بودیم، و دیر یا زود بالاخره میشد، و من دقیقا تو همون بازه زمانی، که بیش از هر چیز به یه رابطه متعارف نیاز داشتم، افتادم وسط یه رابطه نامتعارف، بودن با آدمی که خودش قرار بود با کس دیگه ای ازدواج کنه. چرا؟ چرا زندگیا آسون نیست؟ مدتهای زیادی طول کشید که من دقیقا فلورا رو درک کنم، و نیازی هم نیست که بخوام درکم رو از شخصیتش اینجا بنویسم، ولی اینو بدونین، که فلورا با من بود، از من خوشش میومد، من براش جذاب بودم، چون بهش نظر نداشتم، اما در عین حال دوست پسری داشت، که دلش میخواست باهاش ازدواج کنه، بنا به دلایل دیگه ای، فلورا به لحاظ شخصیتی با من فرق داشت، چیزهای زیادی وجود داشت، که باعث میشد بدونیم که نمیتونیم با هم باشیم، خیلی فرق داشتیم، یعنی با هم بودنمون، و جدا شدن اون از دوست پسرش، و اومدنش با من، چیزی بود که نه من میخواستم، و نه اون، ولی من، خودمو سپردم با جریان، دلم رابطه میخواست، و هیجان، فلورا به من رابطه ای نمیداد ولی هیجان چرا. شاید حتی فانتزی، میگم حالا. خوب، وقتی قرار نیست با کسی رابطه ای داشته باشی، و همش قراره فان باشه، خوب چه میکنی؟ گارد عاطفیتو بالا نگه میداری، این یعنی اینکه سعی میکنی به طور احساسی درگیرش نشی، با آدمی هستی که قراره با کس دیگه ای ازدواج کنه، و فقط برای سکس با هم هستین، پس باید حواست باشه، این کاری بود دقیقا که من میکردم، فقط سکس. اما نمیشد، فلورا استروژن خالص بود، میگفت نمیتونه رابطه احساسی با من داشته باشه، روش هم تاکید میکرد، اما در عین حال میخواست باهاش مثل آدمی رفتار کنم که انگار فاک بادی نیست. میخواست فقط فاک بادی باشه، اما انتظار کارهایی رو داشت از من، که من برای انجام دادنشون باید بهش حس میداشتم. شما فردای اولین شبی که با یه نفر خوابیدی، اگه طرف فاک بادیه، سراغی ازش نمیگیری، ولی فلورا انتظار سراغ گرفتن داشت. شب ولنتاین اومد پیشم، حدود سه هفته بود که با هم بودیم، طبیعتا کار خاصی برای ولنتاینش نکرده بودم جز آشپزی کردن واسش، برام کادو خریده بود، یه کراوات سفید، اولین کادوی ولنتاین زندگیم رو از آدمی گرفتم، که با تمام وجود نسبت بهش گیج بودم. همون موقع ها، بهم گفت زیاد بهم محبت نمیکنی، حس یه لیدی رو به من نمیدی. من نمیدونستم باید چیکار کنم، با آدمی بودم که به شدت کمیستری داشتیم، تنها دختری بود، که من باهاش حرف میزدم ترن آن میشد، ازینکه پیشش باشم لذت میبردم، زندگی تختخوابی خوبی بود، به خیلی از دلایل شخصیتی خارج از تختخواب چندان مناسب هم نبودیم، و از من میخواست بدون اینکه بهش حسی داشته باشم، بهش محبت کنم. نمیشد. بعد از سه هفته باهاش به هم زدم، گفتم بیا تمومش کنیم، ناراحت شد، بهم گفت تو هم مثل همه مردهای دیگه ای، دعوامون شد، و من در اوج گیجی، فرداش با یه شاخ گل قرمز رفتم پیشش، کیک مورد علاقه اش رو خریدم، با یه کارت پستال محبت آمیز، (کلا تک شاخه گل رز خیلی نقش بزرگی داره در روابط من، هم در مورد شیوا، هم در مورد دختر پست قبلی، و هم اینجا در مورد فلورا). آشتی کردیم با هم، خوشحال شد، گفت با همین گل رز منو اغوا کردی. دوباره با هم بودیم، بیشتر با هم بودیم، و من دیدم دارم فرو میرم، وسط رابطه ای هستم، که اوایل حس خوبی بود، میتونین منو جاج کنین، ولی برام هیجان انگیز بود، اینکه ببینم آدمی که همه دنبالشن، تو هر کلابی که با هم میریم دلشون میخواد باهاش باشن، باهاش لاس میزنن، شب ها پیش منه، بیشتر ترجیح میدادم دوست پسرشو فراموش کنم، هیچ وقت جلوی من با دوست پسرش تلفنی صحبت نمیکرد، منم علاقه ای نداشتم بشنوم، ولی در جریان جزئیات رابطه اشون بودم، رفته رفته فانتزی ماجرا کم رنگ شد، و دیدم داریم زوج میشیم، با هم وقت میگذرونیم، سورپرایزش میکنم، دعوا میکنیم و آشتی میکنیم، تا اینکه، تا اینکه یه شبی، خیلی اتفاقی، تو یه کلابی دیدمش، (پرانتز طولانی در مورد اینکه ما هیچ وقت سوالی از هم نمیپرسیدیم، نه من ازون میپرسیدم کجایی، نه اون، روی کاغذ تو یه رابطه باز بودیم، یعنی یه سر رابطه آلردی از طرف فلورا باز بود، شب هایی بود که نبود و میدونستم دوست پسرش برگشته، منم قاعدتا روی کاغذ بهش متعهد نبودم، اوایلش، همزمان با یه دختر چینی هم دیت میکردم، از یه جا به بعد خودم دلم نخواست با کس دیگه ای دیت کنم، یه فاز متعهدگونه داوطلبانه)، نباید میدیدمش ولی دیدمش، با دوست پسرش، داشتن همو میبوسیدن، و اون لحظه من واقعا احساس کردم انگار قلبم داره پاره میشه، یعنی واقعا همچین حسی داشتم، درانک بودم، یادمه اومدم نشستم یه جایی تو خیابون، نه میتونستم گریه کنم، نه بخندم، یعنی هم دلم میخواست گریه کنم، هم بخندم، خنده دار بود، واقعا هم خنده داشت، همزمان داشتم سه راس خیانت رو تجربه میکردم، اگه بهش حسی نداشتم طوری نبود، ولی اون لحظه بهش حس داشتم، دیروزش کلی وقت گذاشته بودم براش خرید کرده بودم، یعنی یه هدیه خریده بودم، تو وضع خنده داری بودم، هم احساس میکردم بهم خیانت شده، هم حس میکردم من کسی هستم که شریک خیانتم، و هم وقتی با دخترای دیگه بودم حس خیانت بهم دست میداد، و اوج ماجرا این بود که حس میکردم همون کسی شریک خیانت فلوراست، که در واقع من بهش خیانت کرده بودم، بهر حال اون کسی بود که قرار بود باهاش ازدواج کنه، فرداش با فلورا که صحبت کردم، دیدم صحبت فایده ای نداره، حرفی هم نداشتم بزنم، قضیه خیلی کسشعر بود، تنها دلیلی که باعث شد تو اون بازه زمانی وسط همچین چیزی بیفتم، هیجان اولیه اش بود، همین، به هر حال، یه هفته، مدام تو صورت خودم گفتم، باید ازین ورطه بیرون کشید رخت خویش، بعد از یه هفته، باهاش تموم کردم، (داستانشو گفتم، رفته بودم پیشش باهم های شدیم، و تو های بودن باهاش برک آپ کردم)، ولی باز با هم دوست موندیم، فلورا اصرار داشت دوست بمونه، یه ماه آخر رابطه، فقط واسه این دوست موندیم، که اون تموم کنه، یعنی حس کردم ازینکه من باهاش تموم کردم به غرورش برخورد، ازون طرف میخواست دوست معمولی بمونه، و خلاصه کسشعر بود دیگه، منم آدمی نبودم که بخوام چکشی تموم کنم باهاش و یهو خبری نشه ازم، چون بالاخره قبلش دوست های خوبی بودیم، دوست هایی که دیگه نمیتونستیم دوست بمونیم، یه مدتی دوست معمولی بودیم، ازین فازا که تو بغل هم میخوابیدیم، ولی سکس نداشتیم، کسشعر ترین فاز ممکن، طبیعتا دوباره برگشتیم با هم، (یه پستی بود که یا اینکه ایشون گوشیشون خاموشه مع الاسف، یکی از شبهای اون بازه زمانیه، که من های بودم، فکر میکردم این رفته با یکی دیگه و سایر ماجراها …) و بالاخره تموم شد، یعنی رسید به جایی که حالمون از هم به هم میخورد، هم اون از من، و هم من ازون. حالا ایناش مهم نیست، تو اون بازه زمانی، که من اوج احساسم بود بهش، همون موقع که هر سه تا حس خیانت کردن و شریک خیانت شدن و به آدم خیانت شدن رو با هم حس میکردم، با صبام بودم. صبا یه آدمی بود که خودش تو رابطه بود، متاهل بود. من با صبا دوست بودم، صرفا دوست بودیم، و یکی از دلایل نزدیک شدنمون هم این بود، که اون آدمی بود که تا حدی درک داشت ازین ماجرا، ماجرای بالا رو از هر ده نفر که براشون تعریف کنی، اول جاجت میکنن، صبا آدمی بود که خودش بالا پایینهای زندگی متاهلی رو چشیده بود، باهاش میشد حرف زد، من به گا بودم اون موقع ها، نه به گای بدها، ولی سوار یه رولر کوستر عاطفی و یه رابطه هیجان انگیز بودم، بالا پایین میشدم، صبا کسی بود که میشد باهاش حرف زد، صبا ایرانی بود، منم ایرانی، کنار هم زیاد دیده شدیم، تو پارتی ها، تو مهمونی ها، اینور اونور، و میتونین حدس بزنین کامینیتی کسشعر ایرانی رو. هنوز که هنوزه، پشت سرمون حرف هست. حرفش به دختر پست قبلی هم رسیده بود، دوست های نزدیک خود من بهم متلک مینداختن، نهایتا، بین من و صبام به هم خورد، کسشعر شد، سوتفاهم شد، یه جوری شد که من کلهم صبا و دوست های نزدیکشو و اکیپ دوستهای خودم که با صبا هنگ اوت میکردن، کلهم همه رو گذاشتم کنار، تابستون بود، یه فاز خسته ای داشتم که گاهی میرفتم تو جمع آدمهای مطلقه، مینشستم واسم تعریف میکردن، دور همی جمع میشدیم هر دفعه خونه یکی، فکر کن وسط 5 6 تا زن مطلقه چهل پنجاه ساله، من مینشستم، حرفهای اینارو گوش میکردم، خیلی فاز باحال آروم کننده ای بود، خیلی باحال بود، بعد به من که میگفتن تو بگو، من میگفتم من هنوز آماده حرف زدن نیستم. بعد همین دیگه. حالا اساسا چرا گفتم اینارو؟ بیشتر شاید تجربه بود، الان اگه برگردم به پارسال، به هیچ عنوان همین مسیر رو نمیرم، اگرم برم به هیچ عنوان گارد عاطفیمو پایین نمیارم، اذیت میشی. حالا راستش نمیدونم واسه چی گفتم، ولی فکر میکنم فلورا یه جورایی حلقه گم شده وبلاگم بود، رد پای شخصیت و رابطه باهاش هنوز تو من هست، ولی این یه ساله هیچ وقت نشد که بتونم درست بنویسم ازش. ولی من کلا چیزی که از دخترها میشنوم اینه که میگن بی غیرتی، به عنوان تعریف میگن، خوب من هیچ وقت فاز اینو ندارم، که از کسی بپرسم کجا بودی؟ با کی بودی؟ اساسا هم به نظرم خیلی بی منطقه اینکار، چون دختر حتی اگه وقتی باهات خوبه حرفتو گوش کنه، به محض اینکه ببینی رو کسی حساسی، وقتی باهات بده اذیتت میکنه، لجتو در میاره، واسه همین بهترین کار اینه که خودتو بی تفاوت نشون بدی. رابطه با فلورا منو ازون چیزی که بودم هم بی غیرت تر کرد. البته به قولی، هنوز زوده که تاثیراتشو ببینم، اینکه با آدمی باشی، که بتونه بعد ازینکه تلفنی با دوست پسر فابش حرف میزنه باهات بخوابه، هم میتونه تو رو یه آدم شکاک کنه، هم یه آدم بیخیال، به نظرم منو آدم بیخیالی کرده، جوریکه یه بار «قلبم پاره شده»، ازین فازها که ته خط رو دیدم، دیگه واسم مهم نیست، میدونم آدم رفتنی میره، آدم موندنی میمونه، سیاست ها باید ایجابی باشه تا سلبی، باید آغوشتو گرم نگه داری، نه اینکه مدام نگران باشی آغوش کی گرمتره، شمام مراقبت کنین.

یا اینکه ژانویه 2016، یا یه سری مسایل صادقانه دم دستی

حالا من در مورد بقیه نگم، در مورد خودم بگم، من همیشه دلم میخواست میتونستم نویسنده خوبی باشم، یعنی واقعا دلم میخواست، نشد، یعنی اونجوری که باید میشد نشد، و اساسا نوشتن سخته، ولی میخوام بگم اونی که شما میشاشین روش، ریده رو ما، یعنی، به طرز سخیفی بنده لایک و پلاس و شیر و کامنت بودم همیشه، و هستم، عزیزان عنایت بفرمایین، همینجارو، ها؟ حاشیه نرم؟ دو سه شب پیش دچار یه شکست کوچک درونی شدم، یعنی یه لحظه از همه چیز بدم اومد، از خودم بدم اومد، و حس نکنین ایشاالله، ولی خیلی بده از خودت بدت بیاد، بعد ما باهوشها، (پرانتز طولانی در مورد اینکه من چرا خودمو باهوش میدونم)، دو سه لایه داره ذهنمون، یعنی همه اون چیزهایی که یه آدم دیگه ممکنه بهمون بگه رو خودمون تو درون خودمون یکی رو داریم که تمام ورژن هاشو بهمون میگه (پرانتز طولانی در مورد افشین)، بعد سخت شد، شرایط بر من سخت شد، یعنی من تو آفیس بودم، و بعد نمیدونم از کجا، رفتم یکی از دوستهای قدیمیم رو جستجو کردم ببینم داره چیکار میکنه، و در کسری از ثانیه، اغراق میکنم، در حدود پنج دقیقه ای که داشتم زندگیشو زیر و رو میکردم، هی اونو با خودم مقایسه کردم، هی از خودم بدم اومد، اینی که میگم از خودم بدم اومد خیال نکنین که مثلا یه چیز واسه خودم نگه داشتما، ریدم به همه چیم، تمام ابعاد قابل تصور شخصیتی یک آدم رو تصور بفرمایین، وضعیت اجتماعی، وضعیت کاری، وضعیت ارتباطی با سایر آدمها، وضعیت مطالعه، وضعیت هوش، وضعیت نمیدونم تمام وضعیتها، احساس کردم چقدر موجود کسشعر حقیری ام، بعد آدمها تو ذهنم اومدن، هی رژه رفتن، شرایط سختی بود، حالا الان اگه منتظرین که بگم نه مثلا یهو اون لحظه جو گرفت منو و الان بهش باور ندارم، باید بگم که نه چندان، حسش هست هنوز، بعد چی شد؟ بعد پناه و ملجا و منجی بی پناهان، الکل، رفتم بار دانشگاه، یه آبجو گرفتم، شکم خالی، تقریبا همه اشو با هم خوردم، اومدم بیرون، بعد یه حسی داشتم که فقط دلم میخواست فرار کنم، همین، یعنی یه تنابنده میخواستم برای 15 دقیقه اختلاط، همین، گوشیمو درآوردم، (کیر تو این سبک نگارش، یعنی توصیف اینکه گوشیم رو درآوردم، انگار نمیگفتم فکر میکردین گوشیم همیشه دستمه) رفتم تو کانتکتها، این ور اون ور کردم، دیدم خیلی حالم خرابه، یعنی یه جوری حالم خراب بود، که هر کسی گوشی رو بر میداشت از صدام فکر میکرد لب بلندی وایسادم، دیدم ایگوم اجازه نمیده به خیلیا زنگ بزنم، طرف مثلا سه ساله منو میشناسه هر وقت منو دیده، من یا گِریت بودم، یا سوپر گِرِیت، بعد حالا یازده شب همچین تماسی؟ درست نیست، تهش لیست رو بستم رو دو نفر، نفر اول رو زنگ زدم، گفتم چه طوری؟ گفت فلانیم تصادف کرده قطع نخاع و این صحبتاست، بعد من یهو پشت تلفن خنده ام گرفت، دیدم اون بابا وضعش خیلی خراب تره از من، صحبت کوتاه، زنگ به نفر بعدی، اختلاط کسشعر، اختلاط بی معنا، ولی مفید، پرانتز باز، یه چیز میگم، جاج نکنین منو، جاجم کردین به تخمم، آقا جدیدنا مثل آدم دارم سیگار میکشم، یعنی از هر ده تا پوک، 8 تاش چس دود نیست، دو تاش چس دوده، بعد میگیرتم، سرگیجه، خلاصه بسی کیف میده، تو همین فاز مستی و گرفتگی و سرگیجگی سیگار داشتم حرف میزدم با این بنده خدا هم، آره، اینجوری شد، بحث ولی این نبود، بحث یه چیز دیگه بود، ها سر نوشتن، آره دیگه، آدم، یعنی من، دلم میخواد خودمو منتشر کنم، اوایل فیسبوک بود، چه شخصیت کسشعری داشتم من تو فیسبوک، هولی شِت، حتی تو همون فیسبوکم ما نتونستیم خواننده جذب کنیم، یعنی یه وضعیت کیریه که تو یه هدف کیری تو ذهنت داشته باشی (که مثلا در فیسبوک نوشته هات خونده بشه)، بعد حتی به اون هدف کیریت هم نتونی برسی، روضه زینب طور، بعد پلاس، بعد اون یکی وبلاگ سرشناسمون، بعد کسشعر شد دیگه، یعنی میخوام بگم، که ناامیدانه طور، دیگه اون یکی هم به گاه رفت، و بعد همیشه هم این مساله هست که آقا این دغدغه است تو داری؟ واقعا باید به چنین چیزی فکر کنی؟ تو اگه زن داشتی بچه ات الان دو ساله اش بود، بعد این دغدغه است؟ بعد، قسمت بیرونی (قسمت بیرونی، قسمت درونی، خودمرکزپنداری نوجوان گونه، مگه پیازه؟ درونی بیرونی؟) من خیلی با خودم حال میکنه، قسمت درونیم تقریبا حالش به هم میخوره از من، از تمام جنبه ها، حالش داره از من به هم میخوره، چه میگفتم؟ ها، باز کنم بحث رو؟ چی رو باز کنم براتون، نیست آقا، اون چیزی که میخواستم نیستم، اون آدمی که دلم میخواد باشم نیستم، دور و برم اون چیزی که میخوام نیست، و اگه میپرسین دلم میخواست چه جور آدمی میبودم، میتونم بشینم براتون ساعت ها بنویسم و حرف بزنم، در وصف جزئیات دقیق اون آدمه، و نکته اینه که حتی میدونم باید چیکار کنم تا بشم اون آدمه، یعنی هم میدونم خودم کجام، هم میدونم کجا دلم میخواد برسم، و هم میدونم چه جوری میشه ازین نقطه ای که من هستم، رسید به اون نقطه که اون اونجاست، ولی، ولی، ولی، نمیتونم، یعنی اون قدم اول رو “نمیتونم” بر دارم، میدونم دقیقا اگه چه کارهایی انجام بدم حالم خوب میشه، ولی “نمیتونم” اونکارها رو انجام بدم، اغراق به ناتوانی در وبلاگ، با مداد مشکی نرم یادداشت میکنیم، اغراق به ناتوانی در وبلاگ، پنج امتیاز، ولی جدی میگم، یعنی گاهی اوقات میشه، بستگی داره به اینکه چقدر دلم بخواد، و پَشِنِت باشم، نسبت به انجام یه کار، نیستم ولی. چه میگفتم؟ بلی، من شرمگین هستم تا حد خیلی خوبی، نمیدونم دقیقا شرمنده کی، شرمنده چی؟ ولی شرمنده خودم هستم، از اینی که هستم خجالت میکشم، اگه یه آدم دیگه ای، با شرایط خودم رو میدیدم، اگه میشناختمش، هیچ احترامی واسش قائل نبودم، سخته آقا خودت شرمنده خودت باشی، سخته احترام خودتو نگه نداری. ها؟ تعطیلات؟ چه جوری گذشت؟ کس کلک. یه دابل دیت (به واقع فرست دیت، پُتِنشیال فرست سکس هم با یه آیتم جدیدی رفتم، که والله باز کردنش، فقط عرق شرم میشونه رو پیشونیم درین وضعیت)، من زیاد خوب نیستم، یعنی خوبم، ولی قبلنا بهتر بودم، باید دوباره بهتر بشم، و البته بهتر هم میشم، بادمجان بم آفت نداره، الان تو وضعیت گِرِیتَم هستم، نه سوپر گِرِیتم، ولی شما مراقبت کنین همیشه از خوداتون

یا اینکه بِچِه های ما فلان، قسمت دوم

آقا والله، به جان بچه ام، این پست حاوی یه سری مسایل درتی و ایناس، حالا درتی هم نه، ولی قراره با جزئیات بگامتون، خوداتونو به لحاظ روحی آماده کنین، هنوزم شک دارم که لازمه یا نه، ولی ازونجا که نمیدونم چرا، ولی اینجا دیگه تو گوگل قابل سرچ نیست، یعنی حتی اگه یه تیکه از پست رو بردارین کپی پیست کنین تو گوگل نمیاد، و اینو من نکردم، خودش شده، یعنی از وقتی دامنه اش رو تمدید نکردم اینجوری شده، و نمیدونم دیگه چیکارش کنم، یه خرده خوبه که کسی نمیتونه از طریق گوگل بیاد و خودمون 90 نفر دور هم نشستیم کسشعر میگیم، ولی خوب یه خرده هم بده، حالا بگذریم، آقا من یه سری دری وری میخوام بنویسم، چیز خاصی هم نیست، اسپویل و اینا میکنم الان واستون، پست قبلی هم نوشتم تجربه وییِرد، خیال نکنین حالا رفتیم طرف شیمیل از آب درومد، هر چند الان که نگاه میکنم موقعیت جالبی میشد، یا فکر کن طرف شوهر داشت، این باحال نمیشد، از من نپرسید چرا، ولی من مطمئنم حداقل یه نفر بین شما هست که با من موافقه که موقعیتی که شوهر طرف یهو از پشت پرده میاد بیرون موقعیت خنده داری هست، ولی نه برای اون آدمی که رو کاره درون لحظه، حاشیه نرم، داشتم اسپویل میکردم، چیز خاصی نیست، ولی روایت یه ماراتونه که من مطمئنم همه اتون توش بودین، ولی فکر میکنم یه نفر باید این رو روایت کنه، که در محافل در موردش بحث بشه، بگذریم، آقا کسشعر دارم میگم خودم واقفم، داشتم میگفتم، با مایا، رفته بودیم سینما، دیت دوم، دیگه دست تو دست و بمال ممال و اینا رو میگذرم، یه جایی هست، تو دیت، که دختره با خودش میگه آقا من به این آدم میدم، این حرف لوییس سی کی هستش، و این ماجرا خیلی درونیه، یعنی اصلا نمود بیرونی نداره، من خودم از آدمای مختلف که پرسیدم آقا شما کی تصمیم گرفتی به ما بدی (آقا نگیم دادن، نگیم کردن، بگیم سکس داشتن، بگیم سکس داشتن و کیر!، اینجا ما با اسم سرجوخه مینویسم، فمینیست و اینارو بکنین تو کونتون، میگیم دادن، میگیم کردن)؟ جوابهایی که شنیدم یکی از یکی جالب تر بود، واقعا به پشم پای پسر شما حشر دارین؟ خیلی عجیبین به فاطمه زهرا، پشم پا؟ من خودم فتیش کم ندارم، ولی معیار تصمیم گیری پشم پا بوده باشه واسه دادن خیلیه، خیلیه، بگذریم، چه تلاوت میکردم؟ آره، یه لحظه ای هست که دختره میگه آقا من به این آدم میدم، حالا با این اطمینان هم نه، ولی مثلا کانسیدر میکنه، یعنی اون لحظه ایه که تو نشستی کنارش، خیلی اینتلکچوآل داری واقعا حرف عمیق میزنی و نیمرخت به سمتشه، و اون داره با لیوانش بازی میکنه، یه جا تو اون لحظه هاس به نظرم که داره تصور میکنه مثلا کیر این بابا چه ریختیه؟ بدم؟ ندم؟ اون لحظه است، یعنی همون جایی که داری به کسشعرهای خودت ادامه میدی، تصمیم درون لحظه گرفته میشه، حالا اینا حرفهای لوییس سی کیه، ولی این تیکه اش حرف منه، که یه جایی هم هست که تو با خودت میگی این آدم میده، پیش میاد، یعنی اونقدرام سخت نیست، حالا بگذریم، استیل بکن نیام واستون، من از همه اتون بده ترم، اَیُّ حال، با مایا سینما بودیم، جنگ ستارگان، هی این میترسید، یه ستاره که منفجر میشد، دست منم دیگه کم کم رو پا بود، اومدیم بیرون، گفت فردا چیکاره ای؟ گفتم نمیدونم، شاید سر کار، حالا فرداش بیست و پنج دسامبر، تولد مسیح، همه جا تعطیل، کس گفتم، گفتم معلوم نیست، گفتم خونه ات کدوم وره، گفت چه طور؟ گفتم من ازون آدما نیستم برسونمت دم خونه، منتظر وایسم دعوتم کنی بیام تو، ولی ازونام نیستم دختر مردمو یازده شب تنهایی بفرستم خونه، خندید، خندید، کسشعر گفتیم، کوله پشتیشو از رو دوشش برداشتم، گفت واسه چی؟ گفتم بشه بغلت کرد، پیاده بودیم، سیگار کشیدیم، سوار مترو شدیم، اینم معصومانه داشت امکانسنجی میکرد، که مثلا من میتونم برم پیشش یا نه، همخونه داشت، داشت بررسی میکرد، منم گذاشتم بررسیاشو کنه، فقط بغل رو جدی گرفتم، تو مترو نشسته بودیم، عکسمون افتاده بود تو شیشه مترو، البته الان که دارم نگاه میکنم که چرا مینویسم جزئیاتشو …ها خفه شم؟ ادامه بدم؟ بلی، نه واسه این مینویسم که جز معدود مواردیه که تمام مدت رو سوبر بودم، یادمم مونده، بگذریم، رفتیم خونه، دستشویی، اومدم، یه اتاق داشت، اینجا ازین استیلا زیاده که ملت یه اتاق اجاره میکنن با آشپزخونه مشترک، رفتم تو اتاق، یه تخت و یه میز، نشستم لبه تخت، دیدم خودش همه لباسهارو درآورد، یا للعجب، آفرین، دمت گرم، بعد گفت تو هم درآر، با شلوار که نمیتونی بخوابی، آقا من یه خجالت خاصی دارم، هیچوقت فیوریتم نیست که مثلا خودم شلوار درآرم، آقا سرجوخه احترام دارن، همینجور یهویی نباید در ملاعام ظاهر شن، باید تقاضا باشه واسشون، واللا ترجیح میدن تو شلوار بمونن، اصرار کرد، دیدم خیلی ضایع است، این فقط با یه شرته، من شلوار مشکیمو نگه دارم، خواستم بگم بابا نکن اون کارو، به این راحتی در نیار، من میخوام تلاش کنم، میخوام از گردن بیام، اصلا میخوام چهل و پنج دقیقه وقت بذارم، همینجور زل بزنم بند سوتین، بابا ممه رو اونجوری یهو نذار تو بشقاب، من میخوام اکتشاف کنم، نکن اینکارو، بیا بغل فعلا، بیا ازم بپرس وات ام آی لوکینگ فور، بیا بگو آخرین سکسم با کی بوده، بیا «دختر پست قبلی طور» بگو شنیدم بکن در رویی، من از تو میترسم، بابا اینجوری سریع لخت نشو، توصیف هیکل؟ خوب بود، خداروشکر، آدم باید نیمه های پر لیوان رو ببینه، نه انصافا هیکلش خوب بود، میتونم بگم خوش هیکل ترین دختری بود که بودم باهاش، آفرین، بارک الله، اومد بغل من، لخت با یه شرت، چراغو خاموش کرد، گفت بخوابیم، من همینجور موندم، یعنی یه جوری موندم که اصرار هم نکردم، گفتم باشه، یعنی گفته ای دیگه، خیلی مسلط گفت بخوابیم، یعنی اصلا جای چونه و اینام نبود، منم گفتم باشه، اسپونی، قاشقی بغل کردم، قاشقی که مسلطین که؟ همونطور که قاشق ها چنگالها رو تو کشو بغل میکنن، همونجوری از پشت بغل کردم، بوس زیر گردن، در تاریکی مطلق، یعنی واقعا هر جا رو دست میزدم، باید تلاش میکردم ببینم چیه، دختر هم در جریان هستین دیگه، ما دلمون میخواد تصور کنیم که یه گله با خاصیت دارویی که فقط در ارتفاعات میرویه، یعنی انقدر هیجان هست، منم در تاریکی مطلق، کورمال کورمال، یه لب نرم گرفتم، پرسیدم ببین، من که الان خوابم نمیبره، گفت خوب؟ گفتم ولی هر وقت کامفتبل نبودی جاست لت می نو، یعنی ازون فاصله ای که بگی آقا بذار بخوابم تو مودش نیستم، تا اون موقع که من ولت کنم بخوابم ثانیه ای بیش نیست، اومد روم، یا خدا، چه میکنی؟ لب، گفت چی میخوای؟ خندیدم، اومد خودشو مالوند، آقا سرجوخه کمی بیدار شد، (پرانتز باز، اجازه بدین در مورد آقا سرجوخه توضیح بدم، آقا والله آدم یکی به پدر و مادرش بدهکاره، یکی به آقا سرجوخه، عرض میکنم، یعنی پیک جوانی و زیبایی و طراوت آقا سرجوخه، هیجده سالگی بود، یعنی همون موقع که اوج توانایی و طراوتش بود، پشت میز دبیرستان داشت فیزیک و ریاضی میخوند، ازون موقع رو به زوالیم ماها، یعنی به جان بچه ام، من یادمه، سال آخر دانشگاه (یه روایتی هست که بنده از دوم راهنمایی تا سال آخر دانشگاه جلق نزدم، هیچکی این روایت رو باور نکرده، ولی واقعیه)، میشد وسط درس، بری سه دست استقامتی بزنی برگردی بیای سر درس، الانا نمیشه، یعنی یه دست من شب بزنم فردا آفیس خمارم، میخوام بگم دیگه آقا سرجوخه اون قدرت جوانیش رو نداره، یعنی من یادمه در جوانی، گاهی اوقات ضایع میپنداشتیم در بغل دختر سیخ کنیم، الان دیگه گاهی اوقاتم که استراتژیکه و باید سیخ کنیم، (پرانتز باز در مورد موقعیت های استراتژیکی که تو تخت نیست ولی باید سیخ کرد، چرا که خود دختره چک میکنه ببینه سیخ کردی یا نه، و تو باید سیخ کنی و نمیتونی و خنده ات میگیره و …) پرانتز بسته) میگفتم آقا سرجوخه بیدار شد، گفتم اِ؟ بازیه؟ باشه، دوباره برگشت گفت بخوابیم، دیگه دست ما در حال نوازش، لب ما زیر گوش، موقعیت بغل قاشقی، دست روی پا، آروم لب، آروم صحبت، اینم هر از چند وقت یه بوس بده، یه بوس نده، گاهی رو کنه سمت ما، گاهی برگرده، که مثلا من خوابم، مام گاهی نگاه به سقف، که مثلا مام خوابیم، گاهی اون بیاد بغل ما، خلاصه، صحبت مطرح کرد، گفتم خوب، صحبت خوبه، آقا من معتقدم این موجودات، اینا تا وقتی که حرف میزنن خوبه، یعنی همه چیز اکیه، اون وقتی که ساکتن اوضاع کسشعره، گفتم ایول، تاک تو می هانی، دغدغه مطرح کن، بعد کلا هم، اساسا من مخالف بحثم، اینجا که محفل عمومی نیست، اساسا نمیشه با اینا بحث کرد، یعنی بحث ناپذیرن، یعنی تنها حالتی که میشه باهاشون بحث کرد اینه که در اوج تستسترونشون باشن، مثلا کت شلوار تنشون باشه، یا یونیفرم نظامی، یا ست چکمه با شلوار چرم و شلاق به دست، فقط تو این موقعیتها میشه باهاشون بحث کرد، موقعیت های دیگه به قدری تحت تاثیر هورمون و این کسشعران، (پرانتز باز، حالا بیاین به ما فحش بدین که مادام کوری فلان و بهمان، و تعداد زیاد دختران در رشته مهندسی، و رئیس تیم امنیت گوگل ایرانیه، آقا بیاین برین تو کونم، والله به جان بچه ام، یه سری تئوری و نظریه دارم در مورد دختر و گوش و گوش پاک کن، ارائه میدم خدمتتون) که میشه باهاشون بحث کردا ولی منطقشون کسشعره، به جای منطق سالید محکم خشک آدمیزادی (دستگاه مختصات کارتزین) یه دستگاه منطقی نرم و لطیف و لزج و منعطفی (دستگاه مختصات کروی) ای دارن که اساسا توش، شما باید شناور بازی کنی، من خودم فازم اینه که اساسا وارد بازی نشم، بذارم حرف بزنه، وارد بشی صد در صد باختی، به جان بچه ام، حالا اینم دغدغه مطرح کرد، گفتم چیه، گفت آی دونت نو یو، خندیدم، بغلش کردم، چشمامو بستم، چیزی نگفتم، منتظر شدم، یه ده دقیقه دیگه ای هم به همین وضع، من بغل کنم، ممه مالون طور، دست رو کپل و باسن و کون، اون بغل کن، با پشم سینه بازی کن، من به سقف نگاه خیره عمیق، دوباره نفس عمیق، دغدغه مطرح کرد، گفتم چی؟ گفت آخرین باری که سکس داشتی کی بود؟ والله، این سواله؟ یعنی سوال دیزاین شده واسه گاییدن، بگی پریشب، میکنتت که ها! آدم بکنی هستی، میخوای بکنی در ری؟ بگی سالها پیش، فاز نیاز جنسی نیاز طبیعی بدنه برمیداره و میگه یا عیب و علتی داری، یا الان مَنی در چشمی، و کوری و فقط سکس میخوای، یا دروغ میگی، اینو من بستم رو این جواب که چند ماه، چند ماه جواب ایده آلیه، دستت بازه، کنکاش هم بکنه بگه دقیقا چقدر اونوقت دیگه میتونی جاخالی بدی، بگی مگه من از تو سوال پرسونال میپرسم؟ ولی بالاخره، گفت ولی از طرفی الان که نمیتونیم سکس کنیم که؟ گفتم چرا؟ گفت چون من کاندوم ندارم، گفتم من دارم خوب؟ پا شد، گفت کلا کاندوم به دستی؟ گفتم لوک اَت یورسلف، گفت چیه؟ گفتم با یه همچین دختر خوشگلی اومدم دیت، خوب یه درصد احتمال میدم، با خودم کاندوم میارم، اگه کاندوم نمیاوردم عجیب بود، کامپلیمینت ظریف، دوباره اومد بغل، چشمامو بستم، دوباره در حال نوازش، نوازش ها عمیق تر، آقا بغل قاشقی یه خوبی داره، که آقا سرجوخه رو قشنگ میتونی جاساز کنی لاپا، یعنی اساسا میگی آقا تو بخواب، فقط بدون که ما سیخیم، ولی بخواب، که ما سراسر احترامیم، به شما، و اینکه شاید دلتون نخواد، یخده گذشت، دوباره دغدغه مطرح کرد، گفت دنبال چی هستی؟ گفتم تو دنبال چی هستی؟ گفت یعنی چی؟ گفتم دنبال رابطه ای؟ دنبال دوستی؟ دنبال فانی؟ گفت دوست که دارم، فان رو هم ترجیح میدم با دوستام داشته باشم، گفتم پس دنبال رابطه ای؟ گفت آره فکر کنم، تو چی؟ گفتم من دنبال رابطه نیستم، دنبال فان ام، تو استیجی از زندگیم نیستم که دنبال رابطه باشم، آقا فاز منه، دروغ تو کارم نیست، بدونم با کسی نمیمونم بهش نمیگم میمونم باهات، سکوت شد، من بغل رو ادامه میدادم هر از چند گاه، دوباره دغدغه بعد از ده دقیقه، آقا سرجوخه آماده، در حد تیم ملی، یه وضع عجیبی، گفت تا حالا سکس بدون کاندوم داشتی؟ خنده ام گرفت، وات د فاک این چه سوالیه آخه؟ گفتم ها؟ گفت با کی؟ گفتم با پارتنرم، دوباره پریشون شد، بدم؟ ندم؟ چه کنم؟ دوباره اومد تو بغل، منم نفس داغ زیر گوش رو با نوازش موها ادامه دادم، آقا اینایی که دارم میگم مثلا از دوازده تا دو شب طول کشیده، دو ساعت آقا سرجوخه خبر دار ایستاده بودن، گاهی خسته میشدن، میگفتن ایشون بده نیستن، ما خوابیدیم، هی ما میگفتیم نه، شمامرزداری کنین، شما آماده باشین، دوباره ادامه پیدا کرد، گفت آقا تو ریلکس نیستی، اینجوری اذیتی، بعد من هی گفتم یعنی چی ریلکس نیستی، من ریلکسم به جان بچه ام، واقعا هم ریلکس بودم، جدی میگم، یعنی من در تمام اون لحظات لذت میبردم (این چندمین کیسی بود که اینقدر طول میکشید، یعنی اگه وان نایت استند نباشه، و از کلاب درانک نری رو کار، طول میکشه، لاقل واسه ما یه آیتم، 12 شب تا 5 صبح، یه آیتم 10 شب تا 7 صبح، یه آیتم 10 شب تا 3 صبح در کارنامه هست، که عدد اول لحظه لب، و عدد دوم لحظه دخول هست)، کلا لذتبخشه، یعنی اینکه خونسرد و صبور بغل کنی گاهی، گاهی بغل نکنی، و در جریان اون وسوسه هه باشی که هی میگه بدم؟ ندم؟ بدم؟ ندم؟ و نهایتا میده، شاهد اون ماجرا بودن لذت بخشه، کس نگم؟ ادامه بدم؟ بلی هی خواستم بگم والله من ریلکسم، بعد از نیمساعت، تازه با کمک دیکشنری فهمیدم منظورم ایرِکشِنه، گفتم عزیز دلم، خوب معلومه سیخم، اگه سیخ نبودم جای تعجب داشت، خودتو تو آینه دیدی؟ معلومه سیخم کنارت، ولی به این معنا نیست که ریلکس نیستم، دوباره ده دقیقه گذشت، گفت سخته، گفتم چی سخته؟ گفت چالش برانگیزه کنارت خوابیدن و سکس نداشتن، بعد گذشت، دوباره گفت فکر کنم واسه تو بهتره که سکس داشته باشیم، آقاسرجوخه اصلا اهل چریتی سکس نیستن، ساعت چنده؟ 3 صبح، گفتم هانی، منو در نظر نگیر، ایف یو فیل لایک ایت، دو ایت، ایف نات، وی دنت دو ایت، سکوت شد، بغلش کردم، سرمو گذاشتم تو سرش، بغل و نوازش، آقا یه کرم دیگه هم قبل ازین ریخت، یعنی قبل ازین صحبت اینکه بیا بکن، فکر کنم واست بهتره بکنی، دست ما که در حال فتح بود در لحظات اکتشاف، خوب رو شرت رفت، تو شرت رفت، دست منو گرفت کرد اون تو، دستشو گرفتم کردم اون تو، یعنی ازین کرم ها هم ریخته شد که بعدش گفت فکر کنم واست بهتره بکنی، آقا سرجوخه برخورد بهش، واست بهتره یعنی چی؟ من و تو نداریم، در سکس «ما» هست که تعریف میشه، نه من و تو، خلاصه دوباره فاز بغل، بغل آروم، گرفتیم خوابیدم، ساعت ده بیدار شدم از خواب، مثل خرس خوابیدم، بیدار شدم، گفتم ساعت چنده، گفتم من باید برم دیگه، گفت صبر کن یه خرده بخواب حالا، دیگه نیمساعت شد، همون بازی سابق، گفت لتز دو ایت، گفتم مطمئنی، گفت آره، آقا، به جان بچه ام، فاز فورپلی نداشت، یعنی تو یه فازی گفت بکن، که یعنی همین الان بکن، خواستم بگم بابا مراسم فینگرینگ چی؟ فاز معاشقه چی؟ گفت قلقلکم میاد، گفتم ساک؟ ماک؟ نگفتم، ولی رو اون فازی که اون گفت بکن، دیدم نه، چیزی فراتر ازینحرفاست، آقا سرجوخه مخالف بودن با عجله، آقا سکس عجله بردار نیست، اونم بار اول، قشنگ غرغرو بودن، مشخص بود، حالا کیف رو بیار، کاندوم درآر، آقا سرجوخه اعصاب ندار، شاکی، این بشر هم خیس، در حد تیم ملی، پوزیشن میژنری، یعنی من کردم تو، این گفت محکم کیپ گوینگ، یعنی به جان بچه تو بگو، سه الی چهار تلمبه من زده باشم، یعنی شاید کمتر حتی، اومدم، اومدم، بعد خنده ام گرفت، خیلی موقعیت کمیکی بود، هم باید جلوی خنده امو میگرفتم، هم دلم میخواست بگم کسکش چه انتظاری داری از من؟ پانزده ساعته سیخم خوب، بعد مراسم فینگرینگ و اینارم تعطیل کردی نه ساکی نه هیچی یهو میگی بیا بکن؟ میخوای نیام، ازونطرفم تو چشماش میدیدم قشنگ که با خودش میگه ما رو باش، پانزده ساعته اسیر چه کرگدن زودانزالی شدیم، در حسرت چه کیری سوختیم، آقا موقعیت وییِردی بود، یعنی یه جوری شلوار پوشید، که منم حس کردم باید شلوار بپوشم، گفتم گاهی اوقات پیش میاد، کاندومو درآوردم، جلو چشمش، قشنگ با آب کیر توش، امتحان کردم، (پرانتز باز، کاندومو میگیری فشار میدی، مطمئن بشی نشتی نداشته باشه)، شلوارمو پوشیدم، ازینجا به بعدش سکوت بود، یعنی کلا خود من فازش رو نداشتم، اعصابم کیری بود، فقط میخواستم بزنم بیرون، فاز عجیبی بود، یه خرده ملاحظات کردیم، بعد دیدم بهتره واسه جفتمون بزنم بیرون، من ازین شاکی بودم که چرا نخوردی برای من؟ آقا سرجوخه دوست نداشتن این جوری، اونم که معلوم بود از چی شاکیه، ولی واقعا حالا من بحث ساک و اینارو مطرح میکنم، واقعا خدا بیامرزه پدران مارو، که الان ساک رو به جزو لاینفک سکس تبدیل کردن، اگه پافشاری پدران ما نبود، اگه در برابر پِروِرت نامیده شدن مقاومت نمیکردن و این خواسته مدنی خودشون رو از طرف نمیخواستن، الان ما درین وضعیت نبودیم، بماند، یه خرده فضا رو که لطیف کردم، و بغل و اینا، زدم بیرون، امتحان داشت باید درس میخوند، منم زدم بیرون، و بعدش اس ام اس داد امیدوارم بهت خوش گذشته باشه، گفتم تو دلم قربون تو دختر، هفتاد میلیون ایرانی الان شرمنده رجب طیب اردوغانن، یعنی من شرمنده حیدر و حسن و پدر حسنم الان، بعد تو اس ام اس دادی به من؟ اینقدر با محبت، خلاصه قضیه اکی شد، حاشیه نرم ولی، الان فرانتیِر و خط مقدم روی فیشال هستش، یعنی یه چیزی که من شاکی ام این بود که نه تنها ساک مطرح نشد، بلکه فیشال هم مطرح نشد، حالا ممکنه بگین شما که رو ساک تاکید داری، خودتم میخوری؟ بله، خفه شدی؟ میخورم، فیشال رو میگفتم آقا این فیشال، فیشال رو نمیدونین منظورم چیه؟ پاستوریزه این؟ میاندیشین که پورن خوب نیست؟ فیشال همون فازیه که آبتو میریزی رو صورت طرف، اگه ریختین که میدونین چی میگم، اگه پاشیدن تو صورتتون که میدونستین جاتون تو بهشته؟ اینو من از فلورا به یادگار دارم، یعنی از بعد از فلورا توقعم رفت بالا، یه سری ازش پرسیدم واقعا چیش واست جذابه، یه جوری قانعم کرد که من با همون جواب، بقیه رو قانع کردم، جواب این بود که فرض کن داری میکنی یکی رو، دوست داری یه لیوان آب سرد بریزن روت، یا یه لیوان آب ولرم، گفتم نمیشه اصلا چیزی نریزن؟ گفت نه بین این دوتا باید انتخاب کنی، گفتم خوب آب ولرم، گفت حالا دوست نداری یه خرده آبش حالت عسل گرم باشه، لزج طور، گفتم چرا خو، گفت همون فازه، به اضافه دیدن اینکه پارتنرت داره لذت میبره، توضیحش کیری بود، ولی به کار میومد، خلاصه چه کُسی داشتم میگفتم؟ نهایتا چرا این جزئیات مهمه، به این دلیل:

  • این موقعیت زیاد پیش میاد، کلا این فاز ماراتون گونه، این فازی که ما سیخیم و باید صبر کنیم، کلا نظراتتونو جویا هستم، اپروچ خود من همیشه صبره، حتی گاهی اصلا نمیکنم، ولی صبر، و بحث نکردن، همراه با سیف وُرد، مثلا در قضیه بالا همون اول بهش گفتم هر وقت آمکافتبلی، یه کلمه بهم بگی، من اون گوشه تخت خوابیدم بی هیچ تماسی.
  • یه رفیق داشتم، میگفت با دختره رفته خونش، تو اتاق دختره، بعد دست گذاشته رو پای دختره، دختره گفته ببین میدونی که من تا نخوام نمیشه که، رفیق مام فاز بحث منطقی برداشته واسه یارو، که مثلا اگه نمیخواستی پس من الان اینجا چه کار میکردم، کلا ریده قضیه رو تهش نکرده، ولی به نظر منم این اپروچی هم که دارین که نمیدین باحاله، لذتبخشه، ولی خوب منم مثلا یه دختر 22 ساله بکنه اکی ام، ولی یه زن 32 ساله بکنه، دیگه میگم کام آن.

نظراتتونو جویا هستم. با تشکر.

یا اینکه بِچِه های ما، به آب و هوای خشک زمین حریف عادت پیدا نِکِرده بودن

با سلام و صلوات، صحبتهای روتین رو بذاریم کنار، چه گهی میخورم، ریسرچ پروپوزالو گفته بودم؟ ادامه ندم؟ حرف مینینگفول و با معنا بزنم، این پست یکی از بی محتواترین پست های ممکنه است، البته این تله ای نیست عزیزان، این جمله رو نوشتم، که مخاطب سره رو از مخاطب ناسره شناسایی کنم، و سره ها بشینن، که صحبت کس و کون هست  درین پست، بلی عزیزان، مایا رو یادتونه؟ همون کیس ترک استانبولی رو؟ بعله، من شنبه دیدمش اولین بار، دوشنبه بیرون بودیم، سفت بشینین که اومدم برای جزئیات و میگم چرا جزئیاتش مهمه، آقا اصلا جزئیات همیشه مهمه، بلی، دیت اول رو با ماشین رفتم، میگم چرا حالا، ماشینو دم رستوران پارک کردم، رفتم دنبالش دم مترو، سلام علیک چه طوری، گفت یخ نمیکنی؟ اومدم جواب بدم، گفت هرجا اشتباه میگم بگو، یعنی ایرادای گرامری اگه داشتم بگیر، گفتم باشه، گفتم که، زبانش خوب نیست، مثلا قراره ما بهش زبان یاد بدیم، آقا سوال نپرسین، زیاده ماجرا، رفتم دنبالش، اومدیم، رفتیم تو رستوران، یه بارطور مانندی، نشستیم، عمدا (آقا من همیشه این آیتممه) یه صندلی در میون نشستم کنارش، خودش گفت چرا دور نشستی بیا پیشم، خیلی خجالت طور گفتم باشه، نشستم پیشش صحبت، صحبت کسشعر، صحبت دیت اول، آقا صحبت های دیت اول همه تکراریه (به غیر از دختر پست قبلی، که اون آیتم ویژه بود، و معلوم نیست ما با چند نفر باید بخوابیم تا موو آن کنیم ازشون)، صحبت از استانبول، اون میگفت، منم حالت ایده آل واسم تو دیت اینه که دختره حرف بزنه، یعنی اَز لانگ اَز اینکه دختره داره حرف میزنه، و منم دارم گوش میدم همه چیز اکیه، همینکه نیاز نباشه من حرفی بزنم خوبه، تقریبا دارم عادت میکنم شنونده خوبی باشم، تا سخنور، به هر حال حرف زد، منم گوش کردم، شام خوردیم، دو ساعت پارکینگ داشتم، گفتم یادته گفتی استانبول تو شب خوشگله و اینا؟ یادته گفتی تپه مپه داره، میشه رفت بالاش پایینو دید، گفت ها، گفتم بیا بریم یه جا باحاله نشونت بدم، گفت دیره، گفتم ماشین هست، میرسونمت دم خونه، گفت دیره، نشست تو ماشین، گفتم هانی، من لذت میبرم از مصاحبتت، اگه معذبی کافیه اشاره کنی ببرمت دم خونه، والا دوست میدارم کنارم باشی، گفت داری منو میبری جایی که دخترارو میبری معمولا؟ خندیدم گفتم مگه تو دختر نیستی، گفت چرا، گفتم پس بیا بریم، حالا اینجا کجاست؟ اینجا کشف اخیر بنده است، یه جاییه، یعنی یه جاده کوهستانیه، میره بالا، بیست دقیقه که جاده رو میری بالا، یه پارکینگ کنار جاده است، با یه نیمکت، هفت هشت تا ماشینم بیشتر ظرفیت نداره پارکینگه، بعد من هر موقع هفته، هر موقع شبانه روز رفتم، همیشه یکی دو تا ماشین هست، ولی زیاد نیست، یعنی همیشه اونقدری ماشین هست که دختره فکر نکنه آوردنش مکان، و اونقدری کم ماشین هست، که اگه کاری خواستی بکنی معذب نباشی، حالا فکر کن من دختر پست قبلی رو دیت دوم آورده بودم اونجا، والله به جان بچه ام بی هیچ قصد و غرضی، یعنی واقعا دلم میخواست کنارش ونکوور رو نگاه کنم، هیچ چیز خاصی، و هیچ آیتم خاصی پشتش نبود، هر چند اونم گفت تا حالا چند تا دختر آوردی اینجا، آقا بکشیم بیرون از دختر پست قبلی؟ مو آن کنیم؟ اون ته کلاس؟ میخواین شما صحبتتونو انجام بدین، تموم که شد، ما ادامه ماجرا رو بگیم، ها؟ میگفتم، جای باحالیه، بعد هیچی، رفتیم، پیاده شدیم، سردش بود، رفت منظره رو نگاه کرد، منم دیت اول بود کاری نمیکردم، میرفت جلو، ذوق میکرد چراغارو نگاه میکرد، میومد نزدیک، یعنی قشنگ فاز بغل رو داشت، من گفتم میتونم سیگار بکشم؟ گفت من نمیکشم، گفتم من اجازه هست بکشم؟ آدامس داشتم، بعدش مینداختم بالا اگه موقعیت کیس پیش میومد، من سیگار کشیدم، وایسادم کنارش، اونم هی میرفت میومد، سردش شد، نشستیم تو ماشین، برگشتیم، تو راه پرسید، تو به نظرم آدم

Arrogant ای هستی، من فکر کردم معنیشو نمیدونه، گفتم این کلمه بار منفی داره ها، گفت میدونم، گفتم آخه مگه من چه بی احترامی ای به تو کردم؟ گفت هیچی، حدس میزنم، بعد یه خرده گذشت، گفت آدم صبوری هستی؟ گفتم آره خوب، بالاخره زندگی بالا داره پایین داره، نمیشه که، باید صبوری کرد، گفت منظورم تو زندگی شخصیته، خندم گرفت، گفتم آره ولی میخوای مثال بزنم، گفت چی، گفتم مثلا من با یه دختری بودم، دو سه شب همینجوری پیش هم خوابیدیم، تا بالاخره سکس داشتیم، به نظر من این تعریف صبوریه، بعد گفتم میخوای یه مثال دیگه بزنم؟ گفت چی؟ گفتم مثلا من اگه بخوام کاری رو بکنم، حس بکنم طرفم فازشو داره میکنم، کاری ندارم دیت چندمه، حس کیس داشته باشم میبوسم، اگه حس کنم طرفمم داره، گفتم بازم مثال بزنم؟ گفت چی؟ همینجوری که میروندم، دستشو گرفتم (دنده اتوماته دیگه، لذت رانندگی نداره که، انگار داری ماشین بازی میکنی)، گفتم مثلا الان، معذبی؟ گفت نه، دستشو گرفتم، فاز دست تو دست دیگه، بالاخره تو هر دیتی باید یه سنگر فتح بشه، دیت اول دست، دیت دوم لب، یا بالعکس، بعد کلمه شجاع رو نمیدونست، از تو دیکشنری گوشیش شجاع رو به انگلیسی پیدا کرد، گفت آدم شجاعی هستی، گفتم چه طور؟ گفت چون دستمو گرفتی، هیچی دیگه، تا برسیم دم خونه اش، دست من تو دست هاش بود، بهش گفتم مسیر خونه اشو مَپ کنه، هر وقت دو تا دستش مشغول گوشی بود، دست من رو پاش بود، همه اش آیتم، همه اش نکته، حالا ممکنه بپرسین سر دختر پست قبلی من چرا به گا رفتم؟ چون سر اون توله سگ، همه چیز نَچرال و طبیعی میومد، نیاز نبود کاری کنم، خودم بودم، هرچند بازم اون میگفت بکن در رویی، هر چند به یه حالت خوبی میگف، آقا پایه این کلا دیگه بحث دختر پست قبلی رو مطرح نکنیم؟ آبروداری کنیم فاز مووآن رو؟ اون عقب کلاس؟ آقای حیدری مگه با شما نیستم؟ بلی میگفتم، رسیدم دم خونه اش، بوسم کرد، یعنی دو تا لپ رو آورد جلو که بوس کنم، فاز خدافزی ترک های استانبوله، دیدم تو فیلماشون، پیاده شدم، گفت چرا پیاده شدی؟ گفتم بغلمو نگرفتم، سفت بغلش کردم، آقا نکته، پیشنهاد میشه بغل رو جدی بگیرین، بغل های موقع خدافزی، اگه رو کسی فاز دارین، محکم بغلش کنین، کلا حال میکنن، حالا شما دختر محترم، خواننده محترم، شما حال نمیکنی؟ طوری نیست، آقا همه به غیر از ایشون حال میکنن، خلاصه محکم بغل کردم، بعد زیر گوشش رو بوسیدم، زیر گوش رو هم جدی بگیرین، ساعت یازده شب رسیدم خونه، پرانتز (رفتم مراسم شب یلدا، خیلی تخمی، خیلی تخمی، آقا بیخیال، شما مگه گوه نخوردی دیگه با ایرانی جماعت هنگ اوت نمیکنی؟ آقا گه خوردم)، این چند شنبه بود؟ دوشنبه، پنجشنبه، گفت بیا به من درس بده، من یه ساعت و نیمی بهت 25 دلار میدم، که برم بهش زبان درس بدم، گفتم باشه، بیا کافه، آیتم میخواستم بزنم که با هم زبان بخونیم، و شام بخوریم، بعدش خواست حساب کنه، بگم پول شام رو بده، خیلی هم خوب، اومد، شام خوردیم، دست تو دست، سر میز، کسشعر، گفتیم، بعد گفتم کتاب زبانتو درآر، حالا نکته، رستوران میخوای بری، یه آیتم باحال اینه که میزی بگیری که سر گوشه باشه، جوری باشه که جلوش نشینی، بتونی کنارش بشینی، حالا انگار چی گفتیم که اسمشو گذاشتیم نکته، خلاصه، کتابو درآورد، نشستم نزدیک تر، بغلش کردم، اومد تو بغلم، اینجا باید گفت رحمت کیرم دهنت، کیرم دهنت رحمت، با اون آیتم زبان خوندن واسه کنکور، که اون خاطره پلی استیشن و زبان (تو اون پست یا اینکه برین رویای صادقه آفرین تعریفش کردم، اگه انقدر کسخل و پیگیرین که اینارو میخونین، پس حتما واستون سواله که خاطره پلی استیشن چیه، برین بخونین) در موقعیتی که مایا رو (مایا اسمشه، از خمیر مایه خودمون میاد، معنیش میشه خمیر مایه، یا ماده اولیه ساخت هر چیز) بغل کرده بودم اومد تو ذهنم، آیتم بعدی، دست ها که تو دیت اول فتح شده بود، مونده بود کیس، یه خرده لغت خوندیم و واسه هر لغت واسش مثال زدم، بعد نگاش کردم، تو بغلم، گفتم یه چیز بپرسم؟ گفت چی؟ گفتم من چقدر دیگه باید صبر کنم و نبوسمت تا آدم بی صبری به نظر نیام، در واقع به اون حرفی که در مورد صبوری بهم زده بود ریفرنس دادم، گفت دو ساعت دیگه، بعد من جلومو نگاه کردم، گفتم این گارسون رو میبینی؟ داره میز بغلی رو تمیز میکنه، این هروقت بره میبوسمت، سر سه ثانیه رفت، برگشتم، سافت کیس، یه خرده بیشتر از سافت کیس، پرانتز باز، کلا آیتم خود من واسه فرست کیس، سوالیه، یعنی نمیپرسم که ببوسمت یا نه؟ ولی همیشه یه سوال مطرح میکنم، ناغافل طور نمیبوسم، ولی سواله هم جوری نیست که طرف بتونه بگه نه، نبوس، هر چند تو موقعیتی هم باید بپرسی که طرف یهو نگه نه نبوس، مثال: دختر پست قبلی، این اینجوری بود که همون دیت اول گفت بکن در رویی، والله قبل ازینکه بهش نزدیک بشم، تو بغلم وایساده بودیم، پرسیدم اگه الان ببوسمت در مورد من فکر بد میکنی؟ گفت فکر بد نمیکنم ولی … نذاشتم جمله اش تموم شده، چونه اشو گرفتم یه سافت کیس، مثال دوم: اولین چیزی که در موردت فهمیدم بوی موهات بود، میخوای بدونی دومیش چیه؟ چیه؟ یه سافت کیس، «اینکه گود کیسری»، حالا بعد عمری یهو دیدی دختر پست قبلی این سطور رو خوند: «توله سگ، من رو تو آیتم نزدم، رو تو نچرال خودش پیش اومد، من اصلا به چیزی فکر نکردم، هیچ پِلَنی نداشتم»، آقا موافقین بکشیم بیرون از دختر پست قبلی؟ ها؟ وقت مووآن نیست؟ آقای حیدری اون ته کلاس، موافقین؟ بلی میگفتم، خلاصه کیس رو رفتیم، بعد گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم؟ گفتم بیا بریم سینما، رفتیم جنگ ستارگان، قدم زنون، باز دست تو دست، تو صف سینمام،کسکش طور، زیر گوشش تو گردنش نفس بکش، منتظر سوالهای تیپیکال بودم، پرسید، اینکه با دختر آسیایی بودم یا نه، و این قصه ها، رفتیم تو سالن، دست تو دست، بغل تو بغل، گاهی کیس، بگذریم، آقا بذار تهشو اسپویل کنم واستون، بعدش بیام جزئیاتشو بنویسم، تهش رفتم خونه اش بعد از سینما دیت دوم باهاش خوابیدم، ولی چرا اصرار دارم از جزئیاتش بنویسم؟ چون جزئیاتش مهمه به جان بچه ام، یعنی یکی از وییِرد ترین تجارب جنسیم بود، میدونین که تمام تجارب جنسی من متعارف هستن، لذا در پست بعدی در خدمتتون خواهیم بود. مراقبت کنین.

یا اینکه کافه

چه گهی دقیقا میخورم؟ یه سری گه پرفشنال زندگی هست، باید در چند ماه آینده ریسرچ پروپوزال دفاع کنم، و یه سری قصه اینجوری، که والله الان فازش نیست، یعنی فازش هستا، ولی فازش گه خوریه، مثلا بخوام براتون توصیف شخصیت کنم یکی از شاگردهای کاناداییمو، که بابابزرگش فوت کرد، باباش هفته بعدش خودکشی کرد، و این مثل پلنگ اومد چند هفته غیبتشو جبران کرد، و بعد با این بخوام مقایسه کنم فرهنگ عزا محور ایرانیا رو با کاناداییا، یکی نیست بگه مسلمون تو با تمام جماعت کانادایی ونکوور هم حشر و نشر داشتی، باز گه میخوردی انقدر راحت مقایسه کنی دو ملت رو، این گه خوریا عزیزان، واسه اینجا نیست، واسه وبلاگ شناس آدمه، واسه فیسبوکه، واسه وقتیه که میخوای گه بخوری و عزیزان آدمی به گه خوردن زنده است، ولی شورت من اینجا نزد شما عزیزان پاره تر ازینحرفاست، لذا این مسایل رو بذارین کنار، فقط اینو بگم که دختره از صد گرفت هفتاد، من بهش دادم هشتاد، خیلی پوریای ولی طور، واقعا حال کردم باهاش، دیدین آدمی وقتی بغض داره نمیتونه صداشو کنترل کنه؟ یعنی یا یواش صحبت میکنه، یا بلند، حالت وسط نمیتونه حرف بزنه، چون بغضش میشکنه، دیدین؟ این بشر سه هفته اینجوری بود، بگذریم، اینا گه خوریه، ولی در مورد یه چیز دیگه میخوام بنویسم، چه گهی میخورم دقیقا وقتی فیسبوک ندارم؟ آقا بذارین براتون بگم چه اتفاقی میافته وقتی فیسبوک نداری، وقتی نداریش، کلا از اطرافیانت خبر نداری، آها؟ گفته بودم اینارو قبلا؟ ادامه ندم؟ چشم، حالا برای جبرانش چه میکنم؟ میرم یه کافه ای، یه سری جلسات هست،برای مکالمه به زبان انگلیسی، و حالا شما ممکنه بگین چرا؟ من انگیزه اولیه ام رو خدمتتون عرض میکنم، بعد انگیزه های ثانویه، اولا، پاتوق آدماییه که چند ماه در ونکوور هستن، دلشون میخواد زبانشون رو تقویت کنن، کسی رو نمیشناسن اینجا، حوصله اشون سر رفته، دنبال فان هستن، و از بینشون برخیشون پسرن، برخیشون دخترن، خوب فهمیدین؟ به نوعی میشه به چشم معدن طلا بهش نگاه کرد (سلام میکنم به حمید جون از همین تریبون، یه چیزی تو مایه های معدن طلای شما در تهران، به افراسیاب سلام برسونین)، عرض میکردم، حالا هدف ثانویه هم داره، نکته چیه؟ نکته اینه که دارم تمرین میکنم برای شنونده خوب بودن، یعنی چی؟ برای به حرف آوردن آدما در برابرم، اینکه آدما حرف بزنن، (آقا پرانتز باز،تمام پیشرفتهای بشری، و پیشرفت های موجود در تکنولوژی، در ابتدا برای پورن و این مسایل بودن، مثلا؟ مثلا دوستم پروژه کارشناسی ارشدش چیه؟ شبیه سازی حلق، فکر کن، داره حلق رو شبیه سازی میکنه، میگم کاربردش چیه؟ میگه واسه اینا که مشکل بلعیدن دارن، گفتم ولی کاربرد اصلیش دیپ تروث میتونه باشه (آقا سرچ کنین دیپ تروث رو اگه نمیدونین، بسیار جالبه، یه نوع بلوجاب خیلی جالبیه)، گفت چه طور؟ گفتم الان عروسکهای سکسی میسازن، بغلت میکنه، باهات حرف میزنه، ولی دیپ تروث رو نمیتونن اجرا کنن، منم فکر میکنم اسپانسرهای اصلی پروژه رفیق من، همین شرکت های عروسک سکسی سازی و پورن هستن، اصولا اکثر تکنولوژیها اول در پورن استفاده میشه، بعد میاد استفاده محدود برای موارد نظامی، بعد همه گیر میشه، نمونه اش اینترنت، یا بیسیم،) بسه کس گفتن آقا، بسه) حالا چی شد یادش افتادم؟ اینکه کلا این مهارت به حرف آوردن آدما، اول در مورد دخترا برام جالب بود، و اینکه چقدر چیز باحالیه، و چقدر کم هزینه است، اینکه کاری کنی که همون اول شروع کنه حرف بزنه باهات، بعد دیدم نه جاهای دیگه هم کاربرد داره، حالا این گروهه خیلی ازین جهت کمکم میکنه، چرا؟ چون یه سری آدمن، که اینا دلشون میخواد حرف بزنن، چون میخوان زبان یاد بگیرن، یعنی تو درسته که زبانت ازشون بهتره، ولی نمیتونی متکلم وحده باشی، خسته میشن ازت، پس «مجبوری» کاری کنی که حرف بزنن، بعد گاهی اوقات کلمه مناسب رو پیدا نمیکنن، باید صبر کنی، صبور باشی، ازونطرف خسته میشن در مورد چیزهای کسشعر صحبت کنن، مثلا مقایسه ونکوور با شهری که ازش اومدن خیلی تاپیک جنده و کسشعریه، لذا باید یه حدسی هم بزنی که در مورد چی بپرسی، بگذریم که کلا دختری که نتونه انگلیسی صحبت کنه، به طور کلی سکسیه، یعنی ریدم تو مغز حشرمحور ماها، هرگونه عجز و ناتوانی برامون سکسیه تا یه حدی، بگذریم، حالا تا الان سه تا بعد از ظهر رفتم، روز اول داشتم با یه دختره حرف میزدم، مکزیکی، کیوت اَز هِل، مربی مهد کودک، آقا مربی مهدهام سکسی ان، نمیدونم چرا، ولی من دختر میبینم که با بچه کوچک خوب گرم میگیره خوشم میاد، دوس میدارم، یه یه ساعتی داشتم در مورد رفتار کردن با بچه ها باهاش صحبت میکردم، خیلی خوب، روز دوم، یه دختره بود، تا کمر من، ژاپنی به تمام معنا، و از قضا، چشم داشت یکی قد یه گردو، یعنی قشنگ خود این انیمه ها بود، فکر کنم یه رگ غیر ژاپنی داشت فکر کنم، اینم کیوت از هل، ولی کیوت غیر سکسی گونه، کلا کوچولو بود، ولی باحال بود، بعد پسرام هستن، اینام ژانر باحالی ان، کلا نشستی رو کاناپه، دور و برت یه سری آدمه، و لذتبخشه مدیریت کردن بحثه، به حرف آوردنشون، کاری کنی همه اشون حرف بزنن، بشنویشون، بعد تجربه باحالیه، بشینی با یه آدم اهل چک حرف بزنی، منم که جنده جزئیاتم دیگه، بشینم به حرکات پسره نگاه کنم، حرف زدنش، عدم تمرکزش، نتونه تو چشمام نگاه کنه، زیاد حرف زدنش، سعی کنم برخی جاها حرفشو قطع کنم، تا بقیه هم حرف بزنن، و همه اینا تو یه محیط دوستانه باشه، یعنی من به طور رسمی، ارگنایزر چیزی نیستم، یه آدم غریبه ای هستم که یهو بهشون ملحق میشم، و حالا نکته: آقا میخوام گه بخورم، یادداشت کنین، اینکه تو زبان یاد بگیری برای استفاده روزمره دهه، اینکه بتونی از زبانت استفاده کنی، همونجوری که میخوای، این صده، یعنی میفهمی چی میگم؟ نه نمیفهمی، چون ریدم موقع توضیح دادنش، ببین اینجوریه که تو تو زبان فارسی خودت، یه شخصیتی داری واسه خودت، یه سری شوخیا داری، یه سری کنایه ها داری، یه پرسونالیتی داری، بعد تو پرسونالییتی خودتو به زبان انگلیسی الزاما نمیتونی انتقال بدی، دستت بسته است خیلی جاها، خیلی جاها ابزار معادل رو نداری، گاهی نمیدونیش، گاهی اصلا وجود نداره، خلاصه اینکه مسیر طولانیه که بتونی تو یه زبان دیگه، کم کم خودتو شخصیتتو ترجمه کنی به انگلیسی، خیلی سخته، و به نظرم اتفاقی که برای کتاب میافته، که وقتی ترجمه میشه، هر چقدرم ترجمه اش خوب باشه، خود اصلی نیست، یه چیز متفاوته، تو هم شخصیتت فرق میکنه تا حدی، و این چیزیه که من دارم اکتشافش میکنم، برای من هیجان انگیزه، و راستش ربط چندانی هم نداره به دایره لغاتت، تاثیر داره لغت زیاد دونستن، ولی ربطی نداره چندان، حالا اینا رو ول کن، کس و کون این پست کم بود، سری آخر، با یه دختره آشنا شدم، ترکیش، کیوت از هل، استاندارد من برای کیوت بودن پایین نیومده دوستان، بلکه من فقط موارد کیوت رو گزارش میدم، اینم خوب بود، بازی میکرد، خوبم بازی میکرد، حرف زدیم، کسشعر گفتیم، از استانبول گفتیم، من گفتم اون گفت، بعد از اسممون گفتیم، اسمش یعنی چی، خلاصه قشنگ توپ بازی دیگه، یه فاز بود گفتم دستم درازه میذارم جلوی طرف منتظر میشم بگیره دستمو تو یه لحظه، اینم همون فاز، بازی دست ها و اینا، خیلی ظریف، وسطش یه پسر فرانسویه هم ملحق شد بهمون، کلی خجالت که اینتراپتتون کردیم، گفتم نه، ولی جالب نیست؟ واسه من جالبه آقا، یعنی این اولاش واسه من از همه جاش قشنگتره، باحالتره، جالبتره، اونجایی که گوشیتو میدی دستش، ببینی چقدر دستتو لمس میکنه، حالا شما بگین ما وهمی و اینا، اصلا ما وهمی و اینا، اصلا هم زیر میز پامون بازی نمیکرد با هم، حالا هر چی، خلاصه، فعلا که پلن ویستلر رو امکانسنجی کردم باهاش، بدی نیست یکی دو روزی برم ویستلر باهاش، دختر بدی به نظر نمیاد، هر چند یه ماه بیشتر نیست ونکوور، ولی خوب هو کِرز.